![]() |
![]() |
|
|
چرا من را دگر هیچیست؟
نه شوقی من به سر دارم نه سوزی در گلوی خود دگر درخواب ناز هم نمی یابم حضورم را چرا اینگونه گشتم من نه شوق پر نه پر دادن شده اینگونه فریادم شب و روزم هدر دادن چرا زوق جوانی نیست؟ کسی بر من گواهی نیست؟ بیاید رو به ارک گیرد تمام غصه هایم را ببگشاید سکوتم را که شاید باز هم من شدم همپای ره جویان به هر جای سرک تازم ببارانم عبورم را کویر خشک زاهد را بپوسانم دل از اهن گم گشته عاشق را که شاید رو به دین ارد مرا بر این یقین ارد که دردم را کمک خواهم برای شوخ طبی هایم کمی از عشق نمک خواهم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 13:1 توسط mester |
|
|
دگر این خانه خرابی را خرابش نکنید
اری این همان است بگیرید رهایش نکنید گر از من سراغی بگرفت گویید بیاید جوابش نکنید گر رفت بزارید برود نگزارید برمد صدایش نکنید گر حکم قصاص طلب او باشد این دل نتواند بسزایش نکنید گر صد قافله از دل گذرد با هیچ یک از عهد بفایش نکنید گر او را زه دیاری دید صحبت از ترک من و بهد خطایش نکنید ******************************************************* |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 21:56 توسط mester |
|
|
کاش میشود زندگی با غم نبود
کاش میشود لحظه ها ماتم نبود
در غروب لحظه های بی کسی
کاش میشود زندگی دیگر نبود
کاش میشود رفتنت بی من نبود
کاش میشود اخرین دیدار نبود
کاش میشود فکرت رویا نبود
کاش میشود شروع بود اخرنبود
کاش میشود ترک دیارساده نبود
کاش میشود چیزی به نام باورنبود
کاش میشود تا که باشد زندگی
لحظه ها سرشار از تکرار نبود (مهجب) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 19:51 توسط mester |
|
|
لالالا بخواب چشمات نرنجه
توی صندقچه چشمات یک گنجه حلال خوشگلش توی نگاهت منو دیونه کرده شکل ترنجه
لالالالا بخواب من بی تو میرم تو اروم شو منم اروم میگیرم میدونم که برات فرقی نداره ولی میخوام بگم بی تو میمیرم
لالالالا بخواب شب بی ستارست بابا قصه چیه اینا همش بهانست فقط میخوام بدونی دل بیقراره کسی جز تو براش معنی نداره
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 11:33 توسط mester |
|
|
بخواند نامه ی صاحب دلان را عجایب های این دور زمان را که چند خطیست از غربت سرایان نمی اید ندای دلربایان قلم در دست جان گیرد نیایی به نقطه گه نشان این جدایی نمی دانم کجا فصل شروع است تمام خط نامه بر عبور است به چشمان سیه کردم تازی امان از روزگار تک بتازی که هر جای از ان کس را بدیدی در ان خط نامه لیلا شنیدی در ان گوشه نشینان دو خطی در ان پاییز ریزان درختی
چنان غم بار می خواند کلامی نیستان می کشد در خون جوابی چنان نعره کشان غم می سوراید شب از عاشق پرستان می رباید
که هنگام طلوع شب ز خورشید تمام اشک ها در شب درخشید
تمام نخلهای در بیابان
دو چشم نازت در کوهساران
چنان بر خواب بی مهری برایند که نی را در نوای نی سرایند بخوان تا خط من جانی بگیرد تمام نامه ام نایی بگیرد قلم از جوهر جانم بگیرد مرا با نای تو نای بگیرد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 11:14 توسط mester |
|
|
به کجا خواهی رفت
انجا که پراز فصل جدای ها بود به کجا خواهی رفت انجا که پراز عطر عقاقیا هست به کجا خواهی رفت مگر این جا شب ستاره باران نیست به کجا خواهی رفت جای تو انجا نیست به کجا خواهی رفت من همینجا به تو دل میبندم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 19:25 توسط mester |
|
|
از دوردستها گاهی ندای بدهید
بر های دل بسته صدای بدهید این حکم کدامین عدل است سحر گاهی بیاید جدای بدهید ........................................................ کوش کن بین چه صدای زکجا می اید این همه ناله از کدامین خطا می اید گویا حق حقاش از گودال چاه می اید این حرفها از نقش دل سیاه می اید من ندیدم کس این گونه بنالد یا رب یک بگوید این چرا با ستوه اه می اید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 11:45 توسط mester |
|
|
ببند چشمات عزیزم تا ستاره اروم بگیره که شاید کویر ما دوباره بارون بگیره ببند چشماتو تا حرفای من تموم بشه نبینم باز بکنی بغزم تو گلوم حروم بشه ببند چشمات دل ا ز دیدنت زیرو رو بشه تا هرچی بوده بره فقط یک ارزو بشه ببند چشمات تا شبم سیاه پوچ بشه درخت سیب ما خشک بشه بلوچ بشه ............................................................... ببخش اگه شبا از خوابت بیخواب میکنم وقتی میخوای بخوابی میام افتاب میکنم ببخش اگه اشکام من برای تو اب میکنم تو اسمون شکل تورو شبیح مهتاب میکنم ببخش اگه توخواب مهمون ناخونده میشم وقتی پیشت میام درمون درمونده میشم ببخش اگه عاشقتم مثل همیشه عادتم چه جور بهت بگم یک عمری دلباختتم ببخش اگه ستارم توی کویر جا میزارم یا که تورو با غصه هات میرمو تنها میزارم ببخش اگه دردام توی شبات دا د میزنم هی میام پیش دلت عشقم فریاد میزنم ببخش اگه گاهی نگاه به چشمات میکنم میخوای بری برو اخر به درویت عادت میکنم ........................................................................ مگر جز انصاف حرفی زمن دیدی که من را راهی این سفر کردی مگر از من خطای کوچکی دیدی که من را در خیالت دربدر کردی مگر بی حرمتی از عشق دیدی که این گونه راهت به در کردی مگر اشک در چشم من دیدی که اینگونه احساس خطر کردی مگر مهرت در این اشیانه دیدی که چو شهریار از ان گذر کردی مگر دعای بیکران من می دیدی که عمرم را در دنیا هدر کردی مگر تو هم مرا در تنهای دیدی که من را در غمت تنها تر کردی مگر عشق را در چشمانم دیدی که همچو عاشقان ازرد تر کردی مگر در خواب من را نیز میدیدی که هرلحظه ز ان هم دورتر کردی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 15:41 توسط mester |
|
|
در این راه دگر راهی نیست
پس بیاید که با هم گذری اندازیم به راهی باریک به دیاری نزدیک به اتاقی تاریک انجا که پراز غبار دلتنگی هاست پس بیاید که ماهم نظری اندازیم به خیالی واهی به نگاهی خالی به نیازی والی
پس قدمی بردارید به دیاری برویم
به همان جا که پراز لاله مستانی توست به همان جا که گل از دوری تو می میرید به نگاه تو هنوز بی داراست که تو کی از راه سفر می آیی
پس قدمی بردارید به دیاری برویم
به صباحی بالاتر انجا که کسی در غم تو می میرد به صدای اشناتر انجا که زبان کلامی میگیرد تا روی تو می بیند زانوی غم می گیرد اشکها می ریزند دلها می گیرند دستها می لرزند پاها می تازند برگها می خشکند بادها می تابند همه اواز تورا می خوانند پس نگاهی انداز به اتاقی خالی تا نباشد غمی پوشالی
پس بیاید قدمی برداریم به دیاری برویم
که تو انجا می باشی گل از تورا می گوید دل تورا می جوید دست تورا می گیرد چشم تورا می بیند تنها دل تو در کنج قفس می ماند این را عیبی نیست بلبل از دوری تو می نالد اسمان رنگ سیاهی به تن می مالد تا که تو هم پای شقایق به تباهی نروی
پس بیاید قدمی برداریم به دیاری برویم که در ان کنج قفس جای نیست کس را با دل ما کاری نیست بیگانه بودن را آری نیست
پس بیاید به دیاری برویم............. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 20:32 توسط mester |
|
|
اگر خبر از بی خبری می آرید من را فراموش کنید که نشاید من از این قصه ببارم باران
ره به راهی بدهید به بیابان بروید انجا که تهی از باد است لحظهای بنشینید ببینید همه چیز ازاد است
نه گلی در تن ان میروید نه بهار معنی ان میداند حال به کجا تو خبر می آری؟
به بیابانی که از بوی علف بیزار است؟ چه قریبانه سخن میگوید ان که از شب تا صحر بیدار است
به کجا تو خبر می آری؟
ان همان جاست زمانی زه تنش بوی بهار می آمد اما حال زه جهان پنهانی در تنش بوتی خار میکارد
بروید که از بی خبری بیمارم از هوای سرد پاییزی ان از دو چشم و برگریزی ان
بروید که بیابان بی جان است گر شاخه گلی در گوشه ان میبینید ان امیدی برای باران است
(مهجب) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 10:4 توسط mester |
|
|
تا غمت دیدم ترسیدم
گفتم نرو انچه من میدیم تودر ان خواب خیال میدیدی باز به هوا برخواستی گفتم نرو باغ دل بی تو ندارد بلبلی من تورا در مقصد محال میبینم گفتم نرو تو راهوایی کرده بود خانه ای از ان به وهم ساختی اشیانه ای من شوق پروازت در ان میبینم اما نمیدانم چرا؟ گفتم نرو (مهجب) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:45 توسط mester |
|
|
مهنتت در دل ما غصیه بیجا میکرد یادگاری های تو قصیه دل وا میکرد ان همه اشک برای شب بیتابی تو من ندانم چگونه بچشم جا میکرد تا که دل خبر از عشق اهورای داد یک باره وجودم را رفته تنها میکرد من هرچه که نامه به او میدادم ناخوانده همه را میگرفت تا میکرد تا که او گفتن دگری خواهی ز من با کل وجودش عشق هاشا میکرد من که از عشق او خبر دار شدم قطره چشم خبر از موج دریا میکرد مثل کوره با دمیدن در هر نفسش روزگار خوش ما را همچو رویا میکرد گفتم حق تو خوشیست با دل خود اما نمیدانست دل در کفن جا میکرد
(مهجب) |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آذر 1387ساعت 16:16 توسط mester |
|
بدیاری نزدیک اشنایم کنید با نگاهی بیاید شادم کنید من دیوانه را کمی رامم کنید به راهی بیاید و ازادم کنید نیز میروید گهی یادم کنید قاصدک پر بروی بادم کنید شبان هم سفره ماهم کنید من بیدارم بیاید خوابم کنید
(مهجب) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 15:18 توسط mester |
|
وقتی حرف میزنید یا کاری انجام میدهید اگر به این فکرکنید که ممکنست زندگی اینده ما را تغییر دهد هیچگاه بیهوده نخواهید بود.
ادمهای موفق سه گونه هستند: موفق:انسان هایی هستند که کلی نگری میکنند نیمه موفق:کسانی هستند که جزئ نگریی میکنند تمام موفق: اشخاصی هستندکلیت را جزئی مینگرند اگر کاری را باز زدید و انجامش ندادید بدانید که به خود امکان دوباره باز زدن ان را دادهاید(m.h) زمانی باختید که اجازه دهید زندگی با شما بازی کند و زمانی پیروزید که شما با زندگی بازی کردید اگر کثیفی را از دستمان پاک نکنیم به مرور قلبمان را هم الوده میکند اگر حال دیگران را درک کردی بدان بالغ شدی اگر هم دردی کردی بدان بزرگ شدی اگر توانستی کمکش کنی بدان که عالم شدی اگرمشکلی مثل مشکل ان داشتی بدان کامل شدی اگر به کاری که انجام میدهیم ایمان داشته باشیم نود درصد راه را پیش رفتهایم همیشه خود را در دیگران ببینید همیشه شیرینی را در تلخی ببینید (مهجب)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:14 توسط mester |
|
من تو یک عکس خالی من تو چشم به یادگاری من تو قطره اشک بیجون من تو درد شبهای مجنون من تو راه نرفته کلاغیم من تو قصه نا تمام بادیم من تو راز نگفته شقایق من تو در گذر عمر دقایق من تو فاصله بودن نبودن من تو رفتن شعر سرودن من تو بازی بی تو بودن من تو بودن کاش نبودن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 20:51 توسط mester |
|
|
زندگی رازیست گفتنش کافیست تاببازی در ان رسم بیگاریست نفسش در اسمان پنهان انکه هردم در دلها جاریست ورود ادمها در ان خوشحالیست رفتنشان برای ما بیدارست نگاهها ادمها به دنیا زیبا نیست به تمام عاشقان دنیا قسم که زندگی فقط یک بازیست (مهجب) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 13:7 توسط mester |
|
|
صادقم ولی بخود نیزشک دارم نزدیکم نیا دلی پراز کلک دارم گرچه اسمان ابی و ساده هستم ولی در دل پرواز قاصدک دارم دنیا!بااینکه بی احساس ومغرورم تقصیرمن نیست دلی کوچک دارم این را به فریاد به همگان جارزدم گر پروانه دارند من شاپرک دارم تو کشتی باش درامواج دریا گریز من هم در دریای عشق کلاک دارم زخمکی زدی زه دل رهایم کردی ازتوکمک خواستم گفتی نمک دارم ساده به روی قلبم با تعنه ایستادی ولی ندانستی قلبی پراز ترک دارم با هزاران فریاد به تو هیچ نگفتم تا فکرنکنی به عشق نیزشک دارم تو از من برای خود عکس داری من هم از عشق تو یک ادمک دارم موقع رفتن بگفتی بی من گریه نکن انقدرگریه نکردم که روبه فلک دارم در سردی کوهستان برفی وجودت من روزگار تاریک همچو کپک دارم (مهجب) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:39 توسط mester |
|
|
خواهم سفر کنم هم سفری نیست
در خانه تاریک من دگر خبری نیست خسته از دست زمانه چه کنم من دردیاری که خبر جز دربهدری نیست میدانم روزی بیای که پرواز کنیم حیف که ان روز دگر بال پری نیست در حال پریشانت ز من اه بخواهی نیست دگر ناوکم چشم تری نیست باز به پیش دلم امدی ای مسافر بدان که در دلم دگر ز تو زری نیست من ز تو خیره شدم فکر باطل نکنی در خیالم زتو حتی یک نظری نیست ان موقع بگفتم سرور تاج تختم بعد تو دگر نازنین تاج سری نیست من دگر پیر شدم در عشق یا رب زمن دگر در عشق افتادتری نیست نظر گردان به ما ای ماه روشن که این بخت بدم را خطری نیست نه اتیشم بسوزم نه انکه درفروزم زمن در خاک تو خاکستری نیست چشمانم دگر جز تو سوی ندارد بیا که جز تو بر دلم دلبری نیست مهجب طاقت عشق تمامی ندارد جز عشق در دل تو برتری نیست مهجبینا همه با تو به سفر می ایند کس نداند در دل جز ان نفری نیست نه آندارم نه خوددارم نبدارم نندارم فقط دانم که این دانم یاوری نیست انچه دارم یا ندارم من شکرگزارم ان داد شکر انچه ندادضرری نیست ان های که بر دنیا خیمه زده اید جز عشق در این دنیا خبری نیست (مهجب) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 21:25 توسط mester |
|
|
نرو. . . . . . . . .
نرو چشمام به ستاره بینی دچار نکن میدونم دلت پره از دست کارای من نرو منرو تو هجوم فریاد بی صدا نکن من تازه میخواستم از خوبیها برات بگم نرو این همه ارزو سازی برام رویا نکن بیا باز پر بکش تو اسمون مهتابی من نرو این همه بد قلقی با دل خسته ما نکن تو نباشی غنیم باشم من خیلی فقیرم نرو دیگری با رحمت وجودت دارا نکن بخشش را از روی تو یاد گرفتم نازنین نرو شکست عشق باز وارد ماجرا نکن تو تنها گل هستی در این باغ هستی نرو گلستان مارا تبدیل به صحرا نکن وقتی بودی زندگی خیلی زیبا بود با تو نرو زندگی ام را انقدر پاییین بالا نکن تو ای چرخ گردون به من هی بخندی نرو منرو به پیش این فلک رسوا نکن به اینه نگاهم شرم دیدار خود دارد نرو چهره منرو به روی اینه پیدا نکن
اخر یک روز با تو دنیای دیگری میسازم
به یادت روز شب گر حتی نباشی میسازم
اگر حتی دنیا بخواهد من را به بازی گیرد
بر بازی دنیا پیروز ولی باز بر تو میببازم
(مهجب)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 21:20 توسط mester |
|
|
دلم پر شده از هیاهوی گریه
تو دنیای کورم به دنبال سایه دلم شکستی ندیده تو رفتی ولی از تو دارم فقط یک گلایه دلم را کشندی به دنبال چشمات نزاشتی که دستام برسه بدستات حالا من حقیرم تو دنیای خاری همه خاطراتم به تو یادگاری دل شکسته واسه عشق مردم تو دنیای پیرم به تو دل سپردم که دردم بدونه بیادو بمونه بیاد عاشقانه برام شعر بخونه منم که اسیرم واسه اون عداهاش نگاهام همیشه بسوی نگاهاش ولی انگار از من خبر داره دنیا نمیتونم این بار بمونم خدایا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:20 توسط mester |
|
|
من گرفتار زلال دل ماه شدم خصلت مستی زد بی راه شدم نه انکه مسیرم شبستان تو بود در دل دریایی تو قایقی کاه شدم ناخوداگاه تو را در دل خود دیدم هر تاب دریا از ان دل پر اه شدم من در امواج به تو خواب شدم در دیدگان تو انگار که سیاه شدم نازنیاقرق تماشای روی تو بودم از راه امدام محو تو گمراه شدم سبک دریای ما انتظار نیست همچو یوسف ادمی در چاه شدم ******************************** بو گلن یار الینن نجه دشیندین گزلیم بو مهنت خلقتتن نجه گالدین گزلیم اتیر گریم خبر گتیمسن یاردان نه خبر گزیل گولار اچاندا منیم یاردان نه خبر ای گلنده گون گدنده اولدوزدان نه خبر ای پارلاندا الار گچنده گوزلدن نه خبر گجلر یاد سالاندا بی خبردن نه خبر او تهجه دیار غربتده گالانان نه خبر دینه هر گون دیرم جان جانان نه خبر اورهیده دلنن قرمیزی ناردان نه خبر محبتیم سنه عالمده دیوانه الوپ خبر گتیماختا من کیمین اواره الوپ ***********************************************
*********************************************** (مهجب) ***********************************************
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:48 توسط mester |
|
|
اسمان رنگ. . . . . . . . اسمان رنگ سیاهی به تن دارد کوچه باغ دل ها همه با خش خش برگ ریزان در هیا هوی عجیب پاییز زیر پای هجوم زردی برگان خانه ای از سیاهی دلان میسازد شاید بخت بد مجنون است که در این بی باری همه در صبح سحر میبینند غرش ابرها را در ستاره بازی شب می شنوند بگریز که سحر نیلگون است من دل دیوانه اسمان بودم بس شاید هم گه گاهی راهی میشدم برای جغدها که تمام روز بینایان بینند و شبیی باشد برای دیدن چشمها تا نگویند که بی نور بودم بی کس (مهجب) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 21:9 توسط mester |
|
|
به خدا من میگم نرو من از تو دلگیم نرو نگو که از پیشم میری تا من بهت بگم نرو دستاتو از من دور نکن تا باهاشون خونه بسازم بگو که تو پیش منی تا دنیای بی تو نسازم شاید تو خط اخری توی کتاب سرنوشت به جایی خط خط دل نوشته این دست نوشت اگر امید من شدی تو ماه هر شب دلم بدون نگاه من توی تو صبح بی سحر شبم اگر تو صاحب دلی عشق نداره مشکلی اگر فقط تجربه ای بدان عشق مرده ای اگر شبیح یک کسم بدان ضربه خوردهای یا که دلی شکسته ای شاید تو نفرین شده ای اگر دو دل داری من جای گزین یک دلی بدان که دل من ندهم به دست هر سنگین دلی اگر نظر دوتا منیم گذر از ان که با منی بدان که من میدانم ان موقع دشمن منی اگر فقط یک بازیم به دست سرنوشت تو بدان چنان بازی دهم شوم نگاه شوم تو اگر عمر مرا هدر دهی راه دگر سفر کنی چشم به راهت میشوم بر پیش ما گذر کنی اگر تو خود زمانه ای به دست من خرابه ای فکر کنی که با هوشی بدان به پیش من موشی اگر که فکر کنی ساده ام زدیگران بی اراده ام گویم که اشتباه کنی من خیلی پور افاده ام گرمرا خواهی عادت دهی بعد مرا ترک عادت دهی من به اسانی دل ندهم بهتر انکه نیامده برگردی جواب حرف کتابش این دادم به تمام خط هایش خط دادم که من دچار دلم نه دلداری بدان که من گرفتار عاقلم اگر که خاک سارمی بدان که تن سپارت اگر که تو فدایمی بدان که جان سپارتم اگر که سایه بر منی بدان که کوهستانتم اگر تو مهر ادمی بدان که مهربانتم اگر که کوچکم ولی بدان که بی شمارتم اگر به یاد تو کمی بدان همیشه به یادتم اگر ندای اسممی بدان که ذکر نامتم اگر نگاه میکنی بدان که چشم براهتم اگر در شب ستارهای بدان که من ماهتم اگر تو باران منی بدان رنگین کمانتم
(مهجب) |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 10:54 توسط mester |
|
|
برای علاقه مندان به شعر نو رهسپاران که مارا گذر کرد ما چه بودیم چه نبودیم راه خود از ما جدا کرد وجود یک گل در باغستانم عجب روزی بود که گل گلستان را رها کرد در کنار کوه دشت هر که را دید شروع از ما گفتار بد کرد به کوه رسید نشست فصل فصل بهار را رد کرد تمام شد و زمستان شکوفه کرد سرما گل را باز روانه کرد بار خود بست به دشت رفت بسات زیبایش را انجا پهن کرد ولی خاک انجا خشک بود از زمین اب را رهن کرد اب در اوفت تنه خسته را سوار شترها کرد از دشتها گذشت کوها سپری شد افتاب بارها در اسمان چرخید رفت و نگاهی به دریا کرد کنار ساحل نزدیک ابها خوشی را در خیالش فرض کرد در صد جام شراب غرض هر شراب را دریا به رویش هموار کرد رفت و در گلدان خانگی گفت بهترین او را خریدار در انجا پرو بال باز کرد بوی زیبایش در خانه هموار همه را مجبور به دیدار کرد ولی دیری زه گل نگذشت که در قاب اشکاهیش روانه کرد پرسید چیست گلایه میکنی اشک میریزی ناله میکنی دیدم که برگ و بالش را صدا کرد گفت شما بگوید من نتوانم برگ گفت هر چه بود خشی بود ولی... نگاهی به گلبرگ کرد گفت تنهای ما را دیوانه کرد چه خوش باشی چه زیبا چه محبوب چه رویا ولی که کرد انکه دوست کرد امد بر روی برگهایم دست نوازش کشید گردو خاک را از تنم پاک کرد شاخه نازکم بگرفت نگاه به اسمان کرد اما دلش نازک تراز تن من عشق را به راستی بر خاک کرد ارام ریشه ام را دانه دانه زه خاک صفت جدا کرد زه گریهایش خاکم را مانند رس مرطوب با صفا کرد دوباره تن را به اغوش گرفت ریشهام را بو کرد پرسیدم چه کنی....... بوی گل زریشه نیست زگل است گفت شاید روزی گل را باد کند ولی خاک ریشهاش میماند امان از بی بفایی شاید ریشه ات دل را روزی یاد کرد پس من نمی خواهم دیاری ارام ببرید شاید......... دوباره امدپرسش حال ما کر انوقت میگویم میشم مشکش شاید انهم گناه کذر ز ما کرد دیدم سخن گفت باغبان وقتی تو رفتی ان هم گلستان را رها کرد به دنبالت در کوه دشت ولی وقتی به گلخانه رسید دیدم که رو به خدا کرد خوشحالم که جایش پیدا شد دلش را در انجا ارم کرد امد در خاک مستانه تو خود را در ان به بوی ریشهات مستانه وار رام کرد (مهجب) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 17:6 توسط mester |
|
|
عجب گلایه میکنی پس چرا گریه مکنی نگاهت هرروزبا ماست عشق به دیگه میکنی برام ستاره میکشی هدیه به دیگه میکنی ماه برام خط میکشی غمات هدیه میکنی تو نقش فرش این دلم گلاشو رنگی میکنی حی مارو جا میندازی گلم داری زرنگی میکنی با نخ مشکی واسه من حاشیه سازی میکنی تو کوه اون غرورت سنگارو مانع میکنی بعد با هزار فریب میای من قانع میکنی موقع دیدار چشمها مردم بهونه میکنی از ما که میگذری پیشان جونه میکنی میدونم واسه من داری راز و نیاز میکنی توی اون غمات شروع به اواز میکنی میدونم اگه بری من فراموش میکنی میشم شمع سوختت اونم خاموش میکنی تو اون اتاق خالیت دلواسیرت میکنی میگی با این کارات بهم عادت میکنی یک موقع نبینم دلم ازدلت خارج میکنی داستان عشقت شیرینه نبینم مثل نارنج میکنی وقتی حرف میزنی با حرفات خواب میکنی بعد تو خواب ناز بودنت مثل سراب میکنی نمیدونم حالا رفتی با کی در دو دل میکنی هنوز حرفات یادمه تبدیل به درد دل میکنی حالاکه رفتی برام ستاره نشون میکنی
توی شب گردیام راه رفتن اسون میکنی (مهجب) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 15:23 توسط mester |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره شب گلی |
سلام امیدوارم لحظه های خوبی رو بگذرونید. خوشحال میشم به شعر قبلی یک سری بزنید .بعد یک چیزی که بیشتر از من سوال می شه اینه که این شعر ها رو خودم نوشتم یا نه درسته شعر هام زیاد جالب نیستن ولی هیچ وقت این کار را نخواهم کرد که شعر های کسی دیگر را در وب لاگ خودم بزارم و اینجا میگم که این شعر ها همه را خودم سرودم و در وب خود گذاشتم باز از توجه شما کمال تشکر دارم
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آبان 1386 مهر 1386 اردیبهشت 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعرهای قبلی شعرهای ترکی |
|
RSS
|